تبلیغات
بزرگترین پایگاه اطلاع رسانی کره جنوبی 대한민국 ツ - نامه ی پدری به دخترش...
بزرگترین پایگاه اطلاع رسانی کره جنوبی 대한민국 ツ
(اینجا کره جنوبی است من یک ایرانی امِ سابق)

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نامه ی پدری به دخترش...

 

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش

امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران ، گاه  تو را به آسمان ببرد. به آسمان ها برو ، ولی گاهی هم به روی زمین بیا و مردم را تماشا  کن؛ زندگی آنهایی که با شکم گرسنه و در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد،  هنر نمایی می کنند. من خود یکی از آن ها بوده ام.

جرالدین، دخترم، تو مرا درست نمی شناسی، در آن شب ها ی بس دور، با تو قصه ها گفتم؛ آن هم داستانی شنیدنی است.  داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن ، آواز می خواند و صدقه می گرفت، داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام. و از این ها بالاتر من، رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش  موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر، غرورش را خرد نمی کند. با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که  بمیرند، حرفی نباید زد. به دنبال نام تو ، نام من است : « چاپلین »

دخترم، در دنیایی که تو در آن زندگی می کنی، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب، آن هنگام که از سالن پرشکوه * شانزلیزه * بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن.

از آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند، احوالپرسی کن. حال زنش را بپرس و اگر باردار بود پولی را برای خریدن لباس بچه اش نداشت، مبلغی را پنهانی به او بده.

به نماینده ام در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرج های دیگرت باید صورت  حساب بفرستی .

دخترم جرالدین، گاهی با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن. زنان بیوه و کودکان یتیم را بشناس، و دست کم، روزی یک بار بگو: « من هم از آنها هستم » . تو واقعا یکی از آنها هستی نه بیشتر !

هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد، اغلب دو پای  او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه  پاریس برسان. من آن جا را به خوبی می شناسم. آنجا بازیگران همانند خویش را خواهی دید که قرن ها پیش، زیباتر از تو و مغرورتر از تو، هنرنمایی می کنند. اما در آن جا از نور خیره کننده تئاتر * شانزلیزه * خبری نیست .

دخترم، چکی سفید امضا برایت فرستاده ام که هر چه قدر دلت می خواهد، بگیری و خرج کنی.  ولی هر وقت خواستی د و فرانک خرج کنی، با خود بگو: سومین  فرانک از آن من نیست. این مال یک مرد فقیر و گمنام است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جست و جو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی، همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم، برای آن است که از نیروی فریب و افسون پول، این فرزند بی جان شیطان، خوب آگاهم. من زمانی طولانی در سیرک زیسته و همیشه و هر لحظه برای بند بازان  روی ریسمانی نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم، این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده بیشتر از بند بازان ریسمان نااستوار ، سقوط می کنند.

دخترم شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب بدهدو آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است . روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی بند و بار، تو را بفریبد آن روز است که بند بازی ناشی خواهی بود. همیشه بند بازان ناشی، سقوط می کنند. از این رو، دل به زر و زیور نبند. بزرگترین الماس این جهان، آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد، اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راتی او را دوست بدار. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او از من بهتر معنی عشق را می داند. او برای تعریف * عشق * که معنای آن * یکدلی * است، شایسته تر از من است. دخترم، هیچ کس و هیچ چیز دیگر در جهان، نمی توان یافت که شایسته آن باشد دختری ناخن دست و پای خود را برای آن عریان کند.

برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من، تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

حرف بسیار برای تو دارم، ولی به وقت دیگری م یگذارم و با این آخرین پیام، نامه را پایان می بخشم:

انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بی عاطفه بودن است.

درباره وبلاگ

خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرا فات است.
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.
گریستم گفتند بهانه است .
خندیدم گفتند دیوانه است.
دنیا را نگه دارید میخواهم پیاده شوم

*********************

«این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن کشور نو، آن وطن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیزی ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی ست که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری ست که در نافه آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
آوارگی و خانه به دوشی چه بلایی ست
دردی ست که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این شهر عظیم است ولی شهر غریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست»
27مرداد 88


*********************
اسمم سمیراست به مدت 6 سال در کشور کره جنوبی ، شهر سئول زندگی کردم سال 1391 به ایران بازگشتم سعی دارم همانند سالهای پیش، تجربیاتی که کسب کردم را بنویسم امیدوارم که لذت ببرید و با
نظرات و پیشنهاداتتون در بهتر شدن این وبلاگ یاری ام کنید...
لطفا در مورد مهاجرت و تحصیل در کره سوال نفرمایید چون بنده در این زمینه اطلاعات خاصی ندارم.

- هر گونه کپی برداری با ذکر منبع بلا مانع است

- مطالبم از آموخته و تجربیاتی ست که در کره کسب کردم اگر خبر و یا مطلبی کپی شده باشه پایان مطلب خواهم نوشت.

-اگر گاهی به دلایل شخصی قادر به جبران محبتهای شما در کامنت گذاشتن نیستم عذرخواهی میکنم گاها به وبلاگهایتان سر زده و بدون اطلاع وبلاگهای مورد توجهم را لینک میکنم





مدیر وبلاگ : سمیرا

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

Check Google Page Rank